دانلود " موزیک " آهنگ " عکس " فیلم " کلیپ " کتاب " نرم افزار " موبایل " کامپیوتر " بیوگرافی "
دانلود آلبوم فوق العاده زیبای محسن یگانه به نام رگ خواب

- بزرگترین قاره : اسیا
- بزرگترین اقیانوس : ارام
- بزرگترین شبه جزیره : عربستان
- بزرگترین جزیره جهان : استرالیا
- بزرگترین دریا ی جهان : مدیترانه
- بزرگترین دریاچه جهان : خزر یا مازندران
- بزرگترین خلیج جهان : مکزیکو
- بزرگترین کشور جهان : روسیه
- طولانی ترین رود جهان : نیل
- پر اب ترین رود جهان : امازون
- بلند ترین ابشار جهان : انجل در ونزوئلا
- بلند ترین سد جهان : روگونسکی در تاجیکستان
- کوچک ترین کشور جهان : واتیکان
- پر جمعیت ترین کشور جهان : چین
- پر جمعیت ترین شهر جهان : توکیو
- وسیع ترین بیابان جهان : صحرای بزرگ افریقا
- بلند ترین قله جهان : اورست
- بلند ترین کوه اتشفشان جهان : اکونگاگوا در آرژانتین
- پست ترین ناحیه در خشکی ها : اطراف بحرالمیت در اردن
- عمیق ترین ناحیه ی : گودال ماریال
- عظیم ترین یخچال ها : یخچال های قطب جنوب
- پر بارن ترین ناحیه : چراپونچی
- کم بارش ترین ناحیه : بیابان اتاکامی
- گرمترین ناحیه ی جهان : العزیزیه در جنوب لیبی
- سردترین ناحیه ی مسکونی : اویمیاکن در سیبری
- بزرگترین مجمع الجزایر جهان : اندونزی
- بزرگترین فلات زمین : تبت
- بزرگترین دلتای زمین : سندرین در بنگلادش
- عمیق ترین دریاچه : بایکال در روسیه
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگي كار مي كردند كه يكي از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود .
شب كه مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود را با هم نصفمي كردند . يك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من مجرد هستم و خرجي ندارم ولي او خانواده بزرگي را اداره مي كند . ))
بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت .
در همين حال برادري كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :(( درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من سر و سامان گرفته ام ولي او هنوز ازدواج نكرده و بايد آينده اش تأمين شود . ))
بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحير بودند كه چرا ذخيره گندمشان هميشه با يكديگر مساوي است . تا آن كه در يك شب تاريك دو برادر در راه انبارها به يكديگر برخوردند . آن ها مدتي به هم خيره شدند و سپس بي آن كه سخني بر لب بياورند كيسه هايشان را زمين گذاشتند و يكديگر را در آغوش گرفتند .
نظر یادتان نرود![]()
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کند.
نظر یادتان نرود![]()